داستان ادای دین
«مارچلو»،همسر تهیه کننده ی تلویزیونی در لس آنجلس گم شده بود.
ساعتها،از عصر تا شب،بی هدف سر گردان بود،و سر انجام از منطقه ی خطر سر درآورد.
به نوبه ی خود متوجه ی وضعیت آن منطقه شد و با حالتی عصبی تصمیم گرفت زنگ خانه ای با چراغ های روشن را به صدا در آورد.مردی با لباس راحتی در را گشود.مارچلو وضعیت را توضیح داد و از او خواهش کرد برایش یک تاکسی بگیرد.اما مرد لباس پوشید.اتومبیل خودش را از گاراژ بیرون آورد و او را به هتل رساند.
مرد در راه توضیح داد:حدود پنج سال پیش در برزیل بودم.یک شب در شهر سائوپائلو گم شدم.حتی یک کلمه هم پرتغالی بلد نبودم.اما سر اجام یک پسر بچه ی برزیلی متوجه مشکل من شد و ما را تا هتل راهنمایی کرد.
و حالا امروز،خدا به من اجازه داد دین خود را ادا کنم.
خدمتی که به دیگران می کنیم بهای
اجاره ای است که به خاطره اقامتمان
روی زمین می پردازیم.
«ویلفرد نفیل»
اندرو متیوس میگه :